ويلفرد مادلونگ ( مترجم : نمايى / قاسمى / مهدوى / ضابط )
96
جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي )
نگويى از من چه در دل دارى » . . . گفت : « اى ابن عبّاس من بيم دارم مرگم در رسد و تو در محل حكومت خود باشى و مردم را به جانب خويش دعوت كنى . من ديدم كه پيمبر مردم را به كار گرفت امّا شما را به كار نگرفت » گفتم : « بله همينطور بود ولى به نظر تو چرا اين كار را كرد ؟ » گفت : « به خدا نمىدانم آيا لياقت داشتيد و نخواست شما را به كار آلوده كند يا بيم داشت به خويشاوندى او متوسل شويد و مايه دلخورى شود و ناچار دلخورى فراهم مىشد من مطلب را به تو گفتم اكنون راى تو چيست ؟ » گفتم : « راى من اين است كه عامل تو نشوم » گفت : « چرا ؟ » گفتم : « با اين فكر كه تو دارى اگر عامل تو بشوم پيوسته چون خارى در چشم تو خواهم بود » گفت : « پس مرا راهنمايى كن » گفتم : « به نظر من بايد كسى را كه به نظر تو درست باشد و نسبت به تو درست رفتار كند ( أن تستعمل صحيحا منك صحيحا لك ) عامل خود كنى . » « 1 » به رغم آنكه اين روايت ساختارى ادبى دارد ، محتواى آن قابل اعتماد است و موضع مبهم عمر را به خوبى نشان مىدهد . عمر مايل بود بنى هاشم را با جامعه اسلامى و بويژه با قريش ، يعنى طبقه حاكم ، يكپارچه كند . با توجّه به نارضايى دائمى على عليه السّلام ، عمر گماشتن عبد اللّه بن عبّاس را به حكومت از جهتى نوعى موفقيت سياسى مىدانست . ممكن است ابن عباس به همين دليل از پذيرش اين مقام خوددارى كرده باشد تا از صف على عليه السّلام و بنى هاشم خارج نشود . با اين وصف ، ممكن است ترس عمر از اينكه شايد انتصاب افرادى از بنى هاشم به مقامات بالا اعتراضاتى را برانگيزد موجّه بوده باشد . اشارهء او به عدم موفقيّت محمد صلّى اللّه عليه و آله در سپردن مقامها به خويشان خود و پرسش عمر از انگيزههاى اين كار احتمالا نشانه آن است كه او اميدوار بوده ابن عبّاس از پذيرش اين مقام سرباز بزند . « 2 »
--> ( 1 ) مسعودى ، مروج الذهب ؛ به اهتمام پلات ، بيروت 1968 - 1979 ؛ ج 3 ، ص 65 - 66 ؛ تاريخ اسلام ، ج 5 ، ص 158 . ( 2 ) كايتانى اين روايت را بسيار مشكوك مىداند و معتقد است كه روايت مذكور از عملكرد عباسيان در انتصاب اعضاى خانوادهء حاكم به بالاترين و سودآورترين منصبها انتقاد مىكند . به نظر او عمر نيز همچون محمد صلّى اللّه عليه و آله نتوانست به آنان اعتماد و مقامهاى دولتى را به آنان واگذار كند ، زيرا هر دو تن آنها را بىصلاحيت مىدانستند . مسعودى ، كه مورخ مشهور طرفدار عباسيان است ، به شكلى جانبدارانه كوشيده است اثبات كند كه اين عمر نبود كه عباسيان را از مناصب دولتى كنار گذاشته بود ، بلكه خود عباسيان بودند كه به سبب حساسيت موضوع از پذيرش اين مقامها سرباز مىزدند ( تاريخ اسلام ، ج 5 ، ص 149 ) .